این روزا تب انتخابات همه جا رو فرا گرفته !
به نظر من انتخاب خیلی ساده است ! اگه آدم با چشمانی باز به حقیقت نگاه کنه در همون لحظه ی اول می تونه کاندیدای درست و اصلح رو برگزینه ! این روزا وقتی می رم بیرون با صحنه هایی رو به رو می شم که خندم می گیره ........ من نمی دونم کشته شدن دو تن از یاران طرفدار جناب موسوی به حق است یا مسخره شدن آن ها یا شکسته شدن شیشه های ماشینشون ........ ؟؟ که تمامی این ها معلومه از طرف چه کسانی صورت می گیره و لازم به توضیح نیست ! انتخاب آزاده به شرطی که توی رای گیری دست برده نشه ! شاد باشید و آگاه .......... 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:37  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
هنوز رفتنشو باور نکردم ......................
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:5  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
شب از من خالیست
زمان جاودان بودن همه چیز را نفی می کند
تنها خواب تو را به آنچه از دست رفته ، به من ، و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد .من دیگر نیستم که به جانب تو باز گردم
و با لبخند - که دریچه ی ست به سوی فضای نیلی وزنده دوست داشتن - شب را در دیدگان تو بیارایم ؛ نیستم که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند ، جیرجیرکها چرا برای هم آواز می خوانند ، و چه پیامی سگها را از اعماق شب بر می انگیزد
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بخواب آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه خوابای پریشون نمی بینی
توی خواب گلای ... نمی بینی
در من شمعی روشن کنید ! مرا به آسمان بفرستید ! مادر ! دست ِ بچه ات را به من بده ! آیا تو خواب ِ رنگین دیده یی ؟ خسته هستم . می خواهم بخوابم آقا ! تو مرگ ِ سبز می دانی چیست ؟ هیچ قانونی از رنگ ِ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند. ورق ها را دور بریزید ! اینجا زلزله خواهد شد. اینجا یک شب ماه خواهد سوخت.جوراب های ابریشمی خواهد سوخت.در خیابان ِ ملل ستون های ِ عشق را از بلور ِ بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان چه عابر است دوستی.سلام آقا ! سلام خانم ! من یک کودکم.من یک فانوس ِ تاشو هستم . در من شمعی روشن کنید ! روزنامه ها لباس ِ نایلون پوشیده اند. دایه آقا ! این منم که برگشته ام.اسم این شهر چیست آقا؟ پیراهن فروشی زمرّد - اغذیه فروشی محبّت - نوشیدنی موجود است . قانون ِ دود و نور و فلز - مرغ های ِ آویخته - سینما - فرار از جهنّم - من خیس شده ام.من خیلی خسته هستم آقا.خواب ... تنها خواب ... بخواب هلیا دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه ِ هیچ کس بخار ِ پنجره ات را پاک نخواهد کرد ... چشمان ِ تو چه دارد که به شب بگوید؟
سلام ! این متن ها رو برای دل خودم گذاشتم !
مامان جونم خیلی دلم برات تنگ شده .........................
اینم تقدیمیه من به عزیزترینم که هنوز وجودشو در کنارم حس می کنم ..........
افسوس که او بار سفر بست و برفت
از دل نرود گر از دیده برفت
یک عمر وفا و مهر بودست او
محبوب خودی و غیر بودست او
اینک غم دوریش به دل ها مانده است
صد آه و دو صد فغان به لب ها مانده است
رفته است ازین جهان فانی ، اما
هر گوشه نشانی ز مهرش پیدا
هرگز نرود یاد او از خاطرها
عاشق او ، ... تک و تنها
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
سلام !
ساده و بی تکلف عیدتون مبارک !
براتون آرزوی سال عمیقی رو دارم !
تا بعد ! شاد باشین !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
براي ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمايت ما رو بر نگرداند . که من بي او هيچم نيمه شب ها برايش دعا کردم ! آه کشيدم ولي او رفت و خدا گريه هايم را نشنيد و نديد و دعاهايم را نشنيد و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بريدم و هاي هاي گريستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتني که هيچ اميدي به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را براي هميشه از دست داده ام نه مي توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگيرم او رفت گر چه برايم هميشه ماندگار است ...
چه کردی با من ............................ مونا !!!! دلم رو آتیش زدی و رفتی ! بهت گفتم ! دیگه فراموشم کن برای همیشه ! گرچه گفتی نمی تونی ! ولی ...
فراموشم کن !
خاطرات تو رو ! چه خوب چه بد حک می کنم ... ! 
دوست داشتم ! دارم و خواهم داشت ! ولی ! با همه ی این حرف ها ! می خوام فراموشت کنم ! گرچه می دونم هرگز و هرگز و هرگز نمی تونم ! ولی می خوام به خودم تلقین کنم ! آخرین مهلتت تموم شد و نیومدی ...
پس ...
درست در روزهایی که با هم بهترین لحظاتمون رو می گذروندیم می گم :
خداحافظ برای بار آخر ! خداحافظ ...
تا بعد !
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:9  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
سلام .....
امروز متولد شدم ...
و اینم تاریخچه ای از روز ولنتاین !
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند.
کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود…
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:36  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
خدایا!
به من توفیق
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند
روزی کن...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:50  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
یه متن خوندم خیلی ازش خوشم اومد گفتم این جا بذارمش تا شما هم ازش لذت ببرین ! بخونید و لذت ببرین !
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط دور افتاده ی بی نام !
|
سلام ٬ اومدم این جا بنویسم ! ساده و بی تکلف ! حرف دلم رو ! چه شاد و چه غمگین ! برام اهمیتی نداره که دیگران چه برداشتی می کنند ! اومدم تا این جا بنویسم ! ساده و بی تکلف ! همراهیم کنید ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:56  توسط دور افتاده ی بی نام !
|